اخباراخبار اهوازاخبار ايرانمقالات

جنگ ایران و آمریکا؛ فشار زیرساختی، فرسایش موازنه قدرت و چشم‌انداز پایداری ساختار سیاسی

رویارویی جاری میان ایران و ایالات متحده دیگر روندی از حملات متقابل و واکنش‌های مقطعی نیست؛ این نزاع اکنون به یک تقابل راهبردی و چندلایه تبدیل شده است که در آن، هر اقدام نظامی علاوه بر کارکرد عملیاتی، حامل پیام‌های کلان سیاسی و بازدارندگی است. از این رو، ارزیابی این بحران بدون در نظر گرفتن محاسبات کلان دو طرف، تصویر ناقصی از واقعیت بدست می‌دهد.

شواهد موجود نشان می‌دهد برخلاف تصور رایج، واشنگتن هنوز استراتژی خود را بر سرنگونی فوری و نظامی حکومت تهزان استوار نکرده است. آنچه در میدان دیده می‌شود، تلاش برای اعمال فشاری فزاینده و هدفمند است تا هزینه تداوم سیاست‌های منطقه‌ای و موشکی تهران را به سطحی غیرقابل‌تحمل برساند. در واقع ابزار نظامی در این چارچوب، وسیله‌ای برای تغییر رفتار و تحمیل شروط است، نه لزوماً نابودی ساختار سیاسی.

پویایی کانال‌های دیپلماتیک نیز این فرض را تقویت می‌کند. با وجود شدت گرفتن درگیری‌ها، ارتباطات غیرمستقیم و میانجی‌گری کشورهایی چون قطر، مصر و پاکستان قطع نشده است. این پایداری ارتباطی نشان می‌دهد که درِ مذاکره کاملاً بسته نشده و هر دو طرف، با وجود شکاف عمیق در مطالبات، همچنان نیم‌نگاهی به امکان دست‌یابی به نوعی توافق یا آتش‌بس دارند.

با این حال، الگوی حملات تغییرات معناداری را نشان می‌دهد. اگر در مراحل اولیه، تمرکز بر مواضع نظامی، مراکز فرماندهی و تأسیسات سپاه پاسداران بود، اکنون دامنه حملات به زیرساخت‌های حیاتی مانند بنادر، فرودگاه‌ها، شبکه‌های حمل‌ونقل و تأسیسات انرژی گسترش یافته است. هدف از این تغییر، فراتر از تضعیف توان رزمی، آسیب زدن به ظرفیت لجستیکی و اقتصادی کشور برای اداره جنگ است؛ فشاری که بار مالی و روانی شدیدی را بر ساختار حکمرانی تحمیل می‌کند.

در سوی مقابل، حکومت تهران همچنان موقعیت ژئوپلیتیک تنگه هرمز را اصلی‌ترین اهرم بازدارندگی خود می‌داند. تهران می‌داند که اختلال در جریان انرژی جهانی، بازارهای بین‌المللی را متلاطم کرده و تصمیمات قدرت‌های بزرگ را تحت تأثیر قرار می‌دهد. از همین رو، بخش عمده‌ای از تنش کنونی حول کنترل این آبراه راهبردی شکل گرفته که خط قرمز آمریکا و متحدانش نیز به شمار می‌رود.

در چنین فضایی، سناریوی اشغال سراسری ایران و اداره بلندمدت آن توسط آمریکا و شرکایش عملاً منتفی است. وسعت جغرافیایی، تکثر اجتماعی و هزینه‌های سرسام‌آور چنین اقدامی، آن را به گزینه‌ای پرمخاطره بدل می‌کند. اما نمی‌توان احتمال کنترل موقت برخی مناطق راهبردی در جنوب را نادیده گرفت.

در صورت گسترش جنگ و تهدید جدی کشتیرانی بین‌المللی، ممکن است آمریکا و متحدانش تلاش کنند نوار ساحلی جنوب را ــ از شرق بندرعباس تا مرز بلوچستان شرقی و از غرب بندرعباس تا خوزستان و شط‌العرب ــ تحت کنترل نظامی درآورند. هدف این اقدام نه اشغال دائمی، بلکه تضمین امنیت مسیرهای انتقال انرژی، باز نگه داشتن تنگه هرمز و سلب توان بازدارندگی دریایی ایران خواهد بود.
این سناریو که با تسلط بر بنادر، فرودگاه‌ها و پایگاه‌های دریایی همراه است، جنوب ایران و به‌ویژه سواحل بلوچستان و الحواز(خوزستان) را به میدان اصلی تقابل بدل خواهد کرد. البته این اقدام نیز خالی از ریسک نبوده و می‌تواند به درگیری‌های زمینی طولانی، مقاومت محلی، آوارگی غیرنظامیان و نابودی زیرساخت‌های بومی منجر شود۰

هم‌زمان، استراتژی کلان واشنگتن معطوف به ایجاد شرایطی است که نظام یا در نتیجه خیزش‌های مردمی ناشی از فروپاشی اقتصادی سرنگون شود، یا بر اثر تشدید تضادهای درونی، به سمت اضمحلال برود.

در سناریوی اول، طولانی شدن جنگ، تورم مهارناپذیر، کمبود کالاهای اساسی و آسیب به شبکه‌های آب، برق و سوخت، نارضایتی‌های انباشته جامعه را فعال کرده و اعتراضات پراکنده را به خیزش‌های سراسری تبدیل می‌کند. در سناریوی دوم، تمرکز بر شکاف‌های درون حاکمیت است؛ جایی که کاهش منابع مالی، مسئله جانشینی و فشارهای خارجی، انسجام نهادهای سیاسی و نظامی را تضعیف می‌کند و ممکن است بخش‌هایی از بدنه قدرت را برای حفظ منافع خود، به سمت فاصله‌گیری از مرکز یا مذاکره با بازیگران خارجی سوق دهد.

هدف نهایی این است که انتقال قدرت نه از طریق جنگ مستقیم شهری، بلکه از مسیر فرسایش درونی نظام و ورود نیروهای جدید به صحنه صورت گیرد؛ نیروهایی که می‌توانند ترکیبی از تکنوکرات‌های ناراضی، گروه‌های سیاسی مخالف یا ائتلاف‌های داخلی و خارجی باشند. البته میزان مشروعیت این بازیگران جدید و توانایی آن‌ها در جلوگیری از هرج‌ومرج و خلاء قدرت، همچنان یک علامت سؤال بزرگ است.

در این میان، سنگین‌ترین هزینه را مردم عادی می‌پردازند.
بلوچستانءِ راجی تپاکی گَل: بلوچستان و سواحل مکران و همچنین مناطق ساحلی خوزستان به دلیل موقعیت راهبردی‌شان، بیش از سایر نقاط در معرض آسیب قرار دارند. شهرهایی مانند بندرعباس، میناب، جاسک، سیریک، کنارک، چابهار و ایرانشهر و بنادر خلیج‌ مستقیماً تحت تأثیر این بحران هستند. تخریب زیرساخت‌های ناچیز این مناطق که پیش از این نیز با محرومیت‌های تاریخی و اقلیم سخت دست‌به‌گریبان بوده‌اند، فراتر از یک بحران عمرانی، به یک فاجعه انسانی منجر خواهد شد.

علاوه بر این، تشدید فضای امنیتی در داخل کشور دغدغه‌ای جدی است. تجربه نشان داده در شرایط جنگی، برخوردهای امنیتی، بازداشت‌ها، محدودیت‌های سیاسی و نظارت شدید بر فضای مجازی به‌ویژه در مناطق ملی و مرزی افزایش می‌یابد. در نتیجه، مردم بلوچستان،اهواز و دیگر مناطق مرزی هم‌زمان زیر فشار دو لبه قیچی قرار می‌گیرند: پیامدهای مخرب جنگ خارجی و تشدید تدابیر امنیتی داخلی.

با وجود این فشارهای چندلایه، سخن گفتن از فروپاشی قریب‌الوقوع جمهوری اسلامی دقیق نیست؛ چرا که هسته سخت نظامی و اداری حکومت همچنان انسجام خود را حفظ کرده است. اما تداوم این وضعیت می‌تواند معادلات را دگرگون کند. کاهش درآمدهای نفتی، تعمیق شکاف‌های درونی و پیوند نارضایتی‌های معیشتی با اعتراضات سیاسی، مدیریت بحران را برای حاکمیت بسیار دشوار خواهد کرد.

تاریخ نشان داده که بحران‌های پایدار زمانی به نقطه گسست می‌رسند که فشار خارجی با فرسایش داخلی هم‌زمان شود.
در نهایت، آنچه امروز رخ می‌دهد، تلاش برای تغییر موازنه قدرت از طریق فرسایش تدریجی است. ایالات متحده می‌کوشد تهران را در موقعیتی قرار دهد که یا به یک توافق تحمیلی تن دهد یا هزینه‌های کمرشکن ادامه تقابل را بپذیرد. در این مسیر، کنترل موقت بخش‌هایی از جنوب برای تضمین امنیت آبراه‌ها و همچنین راهبرد فرسایش داخلی ــ از طریق فشارهای معیشتی، ترور فیزیکی یا سایبری مهره‌های کلیدی توسط اسرائیل و فعال‌سازی تضادهای درونی، هم‌زمان پیش برده می‌شود. اینکه این روند به تغییر رفتار، فروپاشی، خیزش عمومی یا شکاف ساختاری ختم شود، در گرو پویایی‌های میدان و متغیرهای پیش‌بینی‌ناپذیر آینده خواهد بود.

مُهیم بلوچ-سرخوش ۱۷ جولای ۲۰۲۷

موضوعات ذات صلة

دکمه بازگشت به بالا