
من عربِ اهواز هستم
من عربِ اهواز هستم: مانیفستِ هویت و ایستادگی
فریادی که خاموش نمیشود
این فریادِ کودک و بزرگسال است؛ فریادِ کارگر و معلم، شاعر و کشاورز، ماهیگیر و دانشجو، و جوانانی که با صدای رسا حقِ پایمالشدهی خود را فریاد میزنند. زن و مردی که هرکدام با زبان، حرفه، هنر، کار، بدن و زندگیِ خود، یک جمله را تکرار میکنند:
«ما ملت اهواز هستیم.»
این صدا از کلاسِ درس میآید که زبانِ مادری در آن ممنوع است؛ از خیابانهایی که نامهایشان تغییر داده شده؛ از زمینهایی که نفت میدهند اما نان نمیدهند؛ از رودهایی که آبشان منحرف شده و کودکِ عرب را تشنه گذاشتهاند. ما با هر آنچه داریم، با شعر، با زبان، با نام، با کار و با حضورمان در هر میدانِ ممکن، آشکارا به جهان میگوییم:
ما ملت اهواز هستیم. سرزمینِ ما را به زور گرفتید، ثروتِ ما را غارت کردید، هویتِ ما را انکار کردید و در حقِ تمامِ مردمِ عربِ اهواز ظلم روا داشتید.
این فریاد نه پنهانی است، نه محدود، نه مقطعی. این یک آگاهیِ جمعی است که شکل گرفته و عقبنشینی نخواهد کرد. ظلم اگر پایدار بود، هیچ امپراتوریای فرو نمیریخت و هیچ سرزمینی حقِ خود را بازپس نمیگرفت. ما نه افسانه میسازیم، نه تاریخ جعل میکنیم و نه کرامتمان را معامله. این ظلم پایدار نخواهد ماند و ما، بهعنوان مردمی زنده، آگاه و ریشهدار، حقِ خود را بازپس خواهیم گرفت.
من عربِ اهواز هستم و به آن افتخار میکنم
دنیا را گشتهام و فرهنگهای گوناگون را از نزدیک دیدهام؛ نه از پشتِ کتاب، که با زیستن. در فرهنگِ کاوشگرِ غرب، خلوت و عمق را یافتم؛ در شرقِ دور، شرم و حیا را در چهرهی انسانها دیدم؛ در روسیه، سکوتِ سنگین و خشمِ فروخورده را لمس کردم و در فرهنگِ فارس، همزمان تحقیر و انکارِ عرب را تجربه کردم.
با این همه، من نمیخواهم از خودم بگریزم. میخواهم همان فرهنگِ عربیِ خود را با همهی صراحت، زبری و صداقتش در اقلیمم، در جانم، در فکر و ذهنم، در زبان و کنایههایم حمل کنم. فرهنگم را با عشقِ عربیاش میخواهم؛ نه پالایششده برای رضایتِ دیگران. من فرهنگِ ایرانی را، با همهی جلوهها، افسانهها و شعرهایش، نمیخواهم؛ نه از سرِ ناآگاهی، بلکه از سرِ انتخاب؛ که وطنم من را به زور تسخیر کرده است.
ایمانِ من و تاریخِ فاتحان
در معابدِ چین و هند، آرامش و سکوت را تجربه کردهام؛ با پای برهنه بر سنگفرشهای معطرشان قدم زدهام. اما هیچیک نتوانست روحِ ناآرامِ مرا رام کند. آنجا فهمیدم رازِ آن عابدِ مسلمانِ چینی و هندی چیست که همهی آن معابدِ بزرگ و زیبا را ترک میکند تا آرامش را نه در بتخانه، که در سرزمینِ «مِنا» بجوید. من میخواهم پیشانیام را بر سنگِ کعبه بگذارم؛ نه برای زیبایی، بلکه برای خشونتِ این ایمان. میخواهم آنقدر سرم را بر سنگ بکوبم تا خون در پیشانیام از حرکت بایستد و روحم بر سنگ خشک شود؛ شاید این جانِ بیقرار، لحظهای آرام گیرد. من این پرستش را با پرستیدنِ بتها، با بوسیدنِ قبرها و ضریحها، و با معاملهی ایمان، عوض نمیکنم.
من تاریخِ غرب را خواندهام؛ انقلابِ کبیرِ فرانسه، افسانهها و جنگهای یونانیان را مرور کردهام و حتی روایتهای رسمی و مجعولِ تاریخِ ایران را نیز خواندهام. اما تاریخِ خود را در میانِ فریادِ کلماتِ جرجی زیدان یافتم، در لابهلای سطورِ تاریخِ تمدنِ اسلام؛ جایی که زندگیِ خالد بن ولید چون تیغ تا مغزِ استخوان فرو میرود و درخششِ شمشیرِ عرب، افق را روشن میکند. تاریخِ من، تاریخِ فاتحانِ بیمثال است؛ رهبرانی چون عمر بن خطاب و هارونالرشید که امپراتوریها را شکستند، نظمهای کهنه را فرو ریختند و جهان را وادار به بازتعریفِ قدرت کردند. این تاریخ هنوز زنده است: در متونِ بابل و مأرب، در مصرِ باستان، در اشعارِ جاهلیت، در تاریخِ دمشق و بغداد، در هزار و یک شب، در قرآن، و در زبان و ادبیاتِ عرب.
از حاکمیتِ بومی تا الحاقِ اجباری
من ایرانی نبودهام و نیستم. آن «ایرانی» که امروز به ما تحمیل میشود، محصولِ سال ۱۳۱۳ شمسی است؛ هویتی اداری و دولتی، ساختهشده در اتاقهای قدرت، نه زادهشده در جانِ مردم. من عربِ اهواز هستم؛ از مردمی که پیش از تصرف، حاکمیت داشتند. اهواز سرزمینِ بیصاحب نبود؛ دارای ساختارِ سیاسی، ادارهی بومی، روابطِ منطقهای و حاکمی شناختهشده به نام شیخ خزعل بود؛ حاکمِ عربی که بر امارتِ محمره و سرزمینِ الاحواز حکومت میکرد و این سرزمین را با نام، پرچم، اداره و ارادهی خود میشناخت.
در سال ۱۳۰۵ شمسی، با حملهی نظامیِ دولتِ مرکزیِ ایران، با سرنگونیِ حاکمیتِ شیخ خزعل، با بازداشت و تبعیدِ او، و بدونِ هیچگونه رضایت یا همهپرسی، الاحواز به اجبار به دولتِ پهلوی الحاق شد. این یک «پیوستن» نبود؛ این سلبِ حاکمیت و تصرفِ قهریِ یک سرزمینِ عربی بود. پس از آن، سیاستِ یکسانسازی آغاز شد: نامِ سرزمین تغییر کرد، زبانِ عربی از آموزشِ رسمی حذف شد، نهادهای بومی منحل گردیدند و هویتِ عربی به مسئلهای امنیتی تبدیل شد.
تعریفِ عرب بودن در جغرافیای تبعیض
در اهواز، عرب بودن یعنی:
- زبانِ مادریات در مدرسه ممنوع باشد.
- نامت باید تغییر کند تا «قابل ثبت» شود.
- تاریخت یا حذف شود یا به سخره گرفته شود.
- و ثروتی که زیرِ پاهایت خوابیده، هرگز سهمِ تو نباشد.
به ما گفتهاند «ایرانی باشید»؛ اما ایرانیِ مطلوب، بیلهجه، بیحافظه و بیادعاست. ایرانیِ خوب، عربی حرف نمیزند، از گذشتهاش سؤال نمیکند و از آیندهاش مطالبهای ندارد. مظلومیتِ ما افسانه نیست؛ در آمارِ بیکاری است، در زندانهاست، در خشکشدنِ هورالعظیم است، در تغییرِ هدفمندِ ترکیبِ جمعیتی و در پروندههای امنیتی برای شعر، زبان و نام. نفت از زمینِ ما بالا میآید، اما فقر در خانههای ما میماند. آب از رودهای ما منحرف میشود، اما تشنگی، سهمِ کودکِ عرب است.
سخنِ آخر: بازگشت به ریشهها
من عربِ اهواز هستم. خواستنِ حقِ زبانِ مادری، حقِ ادارهی سرزمینِ خود و حقِ دیدهشدن در جغرافیایی که به آن تعلق داریم، نه افراط است و نه جرم. وقتی حقی بدونِ رضایت و با زور سلب میشود، مطالبهی بازپسگیریِ آن نه تجزیهطلبی، بلکه دفاع از عدالت و حقِ تعیینِ سرنوشت است؛ این حداقلِ کرامتِ انسانی است.
من یکی از میلیونها عربِ اهواز هستم؛ نه بیشتر، نه کمتر. این سخن نه نفرت است، نه افسانه و نه توهم. این روایتِ انسانیِ سرزمینی است که حاکمیتش را با زور از او گرفتند.
من عربِ اهواز هستم و ریشههایم در این خاک، عمیقتر از هر انکاری است.
من عربِ اهواز هستم…



