
مقاله:سلطنتطلبی افراطی و بازگشت فاشیسم
تحلیل روانکاوانهی انحطاط اخلاق سیاسی
در سالهای اخیر و به ویژه در حوادث دیماه ، شعارها و رفتارهای بخشی از جریان سلطنتطلب ــ بهویژه در تجمعات حامیان رضا پهلوی ــ بهطور فزایندهای حامل مؤلفههای نژادپرستانه، حذفگرا و فاشیستی بوده است. تحقیر و تهدید سایر ملل ساکن ایران، تمسخر مخالفان سیاسی، عادیسازی خشونت کلامی و تمایل آشکار به اقتدار مطلق، نشاندهندهی بحرانی عمیقتر از یک اختلاف سیاسی ساده است؛ بحرانی در سطح اخلاق و ساختار روانی جمعی.
زیگموند فروید در «آیندهی یک پندار» توضیح میدهد که انسان، در صورت عدم بلوغ روانی، میل کودکانهی خود به «پدر مقتدر» را در اشکال مختلف بازتولید میکند. این پدر میتواند خدا، رهبر مذهبی یا حاکم سیاسی باشد. در این چارچوب، شاه در تخیل سلطنتطلبانه نه یک نهاد محدود به قانون، بلکه ابژهای ایدهآلشده است؛ تجسم نظم، قدرت و تنبیه.
از منظر فرویدی، این پدیده را میتوان بازگشت Ego ناپخته به پناه Superego اقتدارگرا دانست؛ جایی که فرد بهجای حل تعارضات درونی، آنها را به اقتدار بیرونی واگذار میکند. نتیجه، سرکوب عقل انتقادی و فعال شدن سازوکارهای دفاعی بدوی است؛ از جمله فرافکنی. «دیگری» ــ اعم از قومیت، گرایش سیاسی یا هویت متفاوت ــ به منبع تهدید تبدیل میشود و تحقیر او به ابزار انسجام روانی گروه بدل میگردد.
در چنین بستری، شعارهای نژادپرستانه یا توهینآمیز را نمیتوان لغزش زبانی دانست؛ اینها نشانههای کلاسیک ذهنیت فاشیستیاند. فاشیسم، همانگونه که روانکاوی نشان میدهد، پیش از آنکه یک ایدئولوژی سیاسی باشد، یک وضعیت روانی است: ترکیبی از ترس، نیاز به اطاعت و نفرت از تفاوت.
فروید هشدار میدهد جامعهای که در سطح روانی نابالغ باقی بماند، ناگزیر رهبران مستبد بازتولید میکند. در چنین جامعهای، خشونت اخلاقاً قابل توجیه میشود و مسئولیت فردی به «پدر نجاتبخش» سپرده میشود. از اینرو، نژادپرستی در جریان سلطنتطلبی افراطی، نه یک انحراف فردی، بلکه پیامد مستقیم ساختار روانی آن است.
بلوغ روانی، شرط بنیادین آزادی سیاسی است. بدون عبور از اسطورهی منجی و پدر مقتدر، هر ادعای دموکراسی صرفاً تغییر چهرهی استبداد خواهد بود. نقد سلطنتطلبی فاشیستی، در نهایت، نقد ناتوانی در بلوغ اخلاقی است؛ ناتوانیای که تاریخ ایران بارها هزینهی آن را پرداخته است.
تئومان شاهین



