
امروز خبرها بوی خون میدهد. نه از آن خونهایی که در تیترها میآیند و فردا فراموش میشوند؛ از آن خونهایی که میمانند، در گلو، در چشم، در خواب.
امروز هر خبری که میخواهم بنویسم، پیش از آنکه کلمه شود، تبدیل به بغض میشود. جنایات حکومت تهران آنقدر عریان و فجیع است که دیگر حتی «دیدن»شان هم توان میخواهد، چه برسد به نوشتن. بعضی تصاویر را نمیشود به خبر تبدیل کرد؛ آنها زخماند، نه داده.
هنوز صدای آن پدر در گوشم میپیچد؛ پدری که میان جنازهها، نام پسرش را فریاد میزد. صدایی شکسته، گمشده در سردخانه، که هیچ رسانهای نمیتواند حقش را ادا کند. آن صدا فقط یک صدا نبود؛ فروپاشی یک جهان بود. لحظهای که انسان میفهمد عدالت، قانون، و حتی زمان، همه با هم از کار افتادهاند.

نمیتوانم آن دختر را بنویسم. دختری که در خیابان، با قمه، زیر ضربهها افتاد. نمیتوانم حتی به او «سوژه خبری» بگویم. چون نوشتن، گاهی خیانت است؛ وقتی کلمه از شدت جنایت عقب میماند.
حکومت تهران امروز دیگر نیازی به نقاب ندارد. آنچه میکند، آنقدر شبیه داعش است که مقایسه، اغراق نیست؛ توصیف واقعیت است. همان منطقِ حذف، همان لذتِ خشونت، همان نمایشِ مرگ برای ایجاد وحشت. فقط پرچم عوض شده؛ جنایت همان است. اینجا داعش با لباس جمهوری اسلامی حکومت میکند.

و ما ماندهایم با قلمهایی که میلرزند، با خبرهایی که جان دارند، با شبهایی که پر از صداست.
امروز نوشتن سخت است، چون حقیقت، از توان کلمه جلو زده.
امروز خبرها بوی خون میدهد؛ و این بو، از حافظه ما پاک نخواهد شد.
سعیده بندر



